از کجا شروع کنم؟ م م م م م م م م

آهان ، از همین جا. از جایی که وایسادم و دارم دنیا رو تموشا میکنم ، یه جای خوب.

۶ و ۱۵ دقیقه صبح روز چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۸ ، خونم ، از ۳ و نیم صبح بیدارم و دارم فکر میکنم که چطور شروع کنم؟ خیلی هیجان دارم.

بذارین اول بگم من کیم؟ من شهرام سیف هاشمی  ام ، ۲ آذر ۱۳۵۶ تو منیریه تهران زاییده شدم.

وقتی اومدم ، ۲ کیلو و هفتصد و پنجاه گرم وزنم بوده ، فکر کنم از یه آناناس هم سبکتر بودم ، مامانم میگه ” چون چند روزی دیر کرده بودی ، حسابی چروک بودی ، فکرشو بکنین ! “

بابا بیژنم یه بابای واقعیه ، قشنگ باباس ، اون یه ارتشیه بازنشسته اس و به خاطر هوش وحشتناکش تو مسائل فنی خصوصا ماشین های ریخته گری ، برای خودش صاحب نظریه ، حیف که هیچ وقت قدر خودش رو نمیدونه! بگذریم.

مامان شهینم یه مامان خونه داره ، خیلی هم مهربون و دوست داشتنیه ، به همه به طرز جالبی احترام میذاره ، یه یکی از عمه هام که ۱۵ سال ازش کوچیکتره ، میگه: “عمه جون” به شوهر برادر زادش که ۲۵ سال ازش کمتر سن داره میگه: “آقای دکتر” خلاصه داستان داریم.

یه خواهر خیلی خوب دارم که اسمش شبنمه ، خیلی ماهه ، عاشق نجابتشم. اون خیلی هوای من رو داشته و خیلی جاها تحملم کرده. براش همیشه بهترین آرزوها رو میکنم.

من با مادر بزرگ و پدر بزرگم بزرگ شدم. مامان بهجتم که ۱۱ ماهه از پیشمون رفته ، یکی از اسطوره هامه ، برام مادری کرده ، آرزو دارم یه روزدوباره دستاشو ببوسم (خدا رحمتش کنه) حاج مهدی عزیزم هم یه پیرمرد بی آزار و دل نازکه ، مخلصشم.

واما عشقم مریم ، ۵ ساله دوستمه ، همسرمه ، سنگ صبورمه ، همکارمه ، هم دردمه و خلاصه از بودن باهاش به خودم میبالم.

بابا رضا (بابای مریم) که تو کار پرورش گل وگیاه زینتیه  و یه حرفه ایه  واقعیه رو خیلی دوستش دارم. اون همیشه مثبته و سرشار از انرژی.

مامان حرمت (مامان مریم) هم یه مامان پر انرژی و شدیدا مهربون و پرکار ، هیچوقت ندیدم بیکار باشه ، ماشاءالله ، نسبت به هم سناش و بلکه جوونترها از خیلیها جلوتره ، اهل زبان و کامپیوتر و فیس بوک و خلاصش یه مامان آپ تو دیته.

علیرضا (برادر مریم) هم به نظرم یه پسر کامل و متعهد به خانواده اس. نگاهش به زندگی و مدل کسب وکارش رو دوست دارم. اون تو کار فضای سبزه و خیلی هم کارش درسته.

خواهر بزرگه یعنی یاسی (خواهر مریم) هم یکی از بهترین آدمهاییه که دیدم ، مثبت ، مهربون ، دست بخیر و هرچی بگم کم گفتم.

شوهرش رامین (باجناق بزرگترم) که مثل برادرمه ، یه دکتر تمام عیار ، عاشق تفکرات و تحلیل های بی عیبشم. همیشه ازش چیز یاد گرفتم و مدیونشم.

گلی (خواهر دیگه ی مریم) یه خواهر آروم مهربون ، خیلی هم شبیه لیلا حاتمیه! البته از اون خوشگل تره.

محمد شوهرش (باجناق دیگم) هم یه آدم پر معلوماته ، یه حرفه ایه و مخیه تو فیزیک ، اون با وجودی که خیلی جوونه یه مولف و معلم تراز اول تو کارشه.

نگار دختر یاسمن و رامین هم یه دختر باهوش و زبله ، مطمئنم اونم  یه چیزی مثل مامان و خاله هاش میشه.

اشکان جونم برادر نگاره ، تعریف واقعی (هایپر) ، این پسر بچه یا به قولش: “مرد عنکبوتی” اگه یه چیزی نشد اسمم رو عوض میکنم.

آقا ارشیا هم که پسر گلی و محمده ، یه جنتلمن واقعیه ، خیلی از کاراش منو یاد بچه گیام میندازه.

 

این خانواده منه. عاشق همشونم و همش دلتنگشون میشم.

 

قبل از مدرسم:
از بچهگی  به توپ عشق ورزیدم و با خطوط منحنی تفریح کردم ، پازل های خیلی سخت داشتم  وساعتها روشون کار میکردم ،  لگوسازی از برنامه های روزانم بوده و دوست داشتم اشیای اطرافم و با اونا بسازم ،  باغ وحش وآدمکهای سرباز (اسباب بازی) زیاد داشتم و جونم به اونا بسته بوده ، کلی نوار قصه داشتم (یه سریشون از سوپر اسکوپ بوده) ووو خیلی نقاشی میکشیدم. یادمه یکی از عمه هام (عمه سودابه ام که نقاشیش خیلی خوب بود) یه بار بهم گفت: “سعی کن از همه سطح صفحه استفاده کنی ، حتی اگه توش چیزی نباشه” من هم مثل بچه های دیگه از هر چیزی نقاشی میکشیدم. یه نقاشی دارم که اون رو خیلی دوسش دارم ، یه روز که با مامان بهجت بیرون رفته بودم ، یه گاری و اسب و میوه فروش دیدم ، وقتی اومدیم خونه اونو کشیدم. خیلی مورد تشویق حضار واقع شدم. فکر کنم اون موقع ۶ سالم بوده باشه. خیلی آدم شیطونی نبودم و آزارم به کسی نمیرسید. میگن: ”میشد ساعتها تو رو به حال خودت رها کرد” 

مدرسه:
یه جای باحال ، همیشه دوسش داشتم ، از رقابت با بچه ها کیف میکردم ، شاگرد خوبی هم بودم ، تو دبستان همیشه بیست بود و بس. تو راهنمایی هم این نمره ها خیلی تکرار میشد و شاگرد اولی رو زیاد تجربه کردم. میدونی وقتی بیست میشی یعنی خوبی دیگه. این خیلی حال میداد که تو کلاس بگن “شهرام بیست!” یواش یواش توپ بازی داشت جدی میشد. هم فوتبال هم بسکتبال.  تو دبیرستان من ریاضی-فیزیک بودم ، اوضام تا سال سوم خیلی خوب بود سال اول شاگرد اول مدرسه شدم ، سال سوم مهندسی مکانیک جامدات قبول شدم ولی خب سال چهارم به قول مامان بهجت: “کون زمین زدم” انقدر بسکتبال بازی میکردم و خوش بودم که یادم رفت کی کنکور دادم؟ کی شدم ۱۳۰۰۰؟ کی مجبور شدم برم همون مکانیک سال سوم رو بخونم؟ و کی بفهمم کی باید بشم؟

دانشگاه:
جالبه بدونی با وجود اینکه اصلا آدم این رشته نبودم  باز تو دانشگاه ترم اول و دوم شاگرد اول بودم با معدل ۱۸ ولی این کاره نبودم . وقتی فکر میکردم ته کار باید برم کارخونه ، روانی میشدم ، خلاصه سه سال که خوندم گفتم خداحافظ.

بسکتبال:
بعد از انصراف از مکانیک ، بابام سربازیم رو خرید (خدا عمرش بده) ، من بیکار بودم فقط بسکتبال ( بسکتبال از اون چیزاییه که نمیتونم نداشته باشمش) تو دانشگاه تیم ملی دانشجویان دعوت شدم ، عضو تیم استان سمنان بودم ، جزء بهترین بازیکن های دسته ۲ تهران شدم. اگه بگن چی شد که اینطوری شد میگم: رفیق ناباب ، مایکل جردن. عاشقشم ، یکی دیگه از اسطوره های زندگیمه ، هم از بازیش یاد گرفتم ، هم مدل زندیگش روم تاثیر شدید گذاشت. شاید اگه اون نبود انحراف سراغ من هم میومد ، هیچ وقت فکر نکردم نمیشه بهش رسید. مطمئنم روزی ملاقاتش میکنم.

 مجتمع فنی عزیز و مریم عزیز و زندگیه عزیز:
یکی دیگه  از عمه هام (عمه مهین) زندیگمو عوض کرد. عمه مهین گفت: “مجتمع فنی کنکور گذاشته و برای گرافیک دانشجو میگیره“  منم با بی میلی امتحان دادم و قبول شدم و زندگیم عوض شد ۲ سال اونجا بودم و حین درس مشغول به کار شدم. به عنوان گرافیست تو شرکت فاتک. ماهی ۴۰۰۰۰تومان میگرفتم. کلی آب بندی شدم تا سال بعد کاری تو یه شرکت دیگه برام پیدا شد. بازم گرافیست ،  اما این دفعه ماهی ۲۰۰۰۰۰تومان. بابام میگفت: “خیلی پر رویی! اونا این پولی رو که تو خواستی بهت نمیدن” ولی اونا دادن ، خوبشم دادن. من اونجا پیشرفت زیادی کردم ، شدم مدیر آتلیه ، بعدشم مدیر عامل ، یه مدت دفترو سپرد به من. من و مریم اونجا همدیگر رو دیدیم. اون اول برنامه نویس بود ، بعدش شد مدیر بخش وب. ما سال ۱۳۸۲ از اونجا اومدیم بیرون و کارمونو با هم و با دست خالی شروع کردیم. همون سال ۱۳۸۲ ازدواج کردیم. مامان و بابای من و مریم با جدا شدن از اون شرکت خوب (توسعه اقتصاد دنا) سخت مخالف بودن. من ابتدای سال ۱۳۸۲ ماهی ۵۰۰۰۰۰تومان و مریم ماهی ۳۰۰۰۰۰تومان میگرفتیم. پس چه مون بود؟ ما باید خودمون میشدیم. ماهمه اون کارها رو میتونستیم خودمون بکنیم ، فقط نه جا داشتیم ، نه تجهیزات  و نه پول ! ولی میدونی خدا چقدر بزرگه؟ ما به محض جدا شدن از شرکت کارهای بزرگ گرفتیم. انقدر کارها خوب بود که سریع ماشین خریدیم و تونستیم کامپیوتر و پرینتر و اسکنر خودمونو صاحب بشیم. خدارو شکر الان ۶ ساله داریم برای خودمون سخت کار میکنیم و خوب پول در میاریم.
من تو این مدت بازم درس خوندم ۶ماه رفتم مجتمع فنی “چاپخوندم وکلی چیز ندونسته یاد گرفتم ، بعدشم اومدم “مدرسه هنرهای تجسمی ویژه” و “تبلیغاتخوندم ، این تیکه خیلی حال داد و من باز حرفه ای تر شدم ، اونجا بود که فهمیدم میتونم بنویسم و چقدرم دوسش دارم ، فهمیدم تبلیغات رودوست دارم و خوب میفهممش ، اونجا خوب درس خوندم انقدر که خیلی از ماه ها درامدم نصف شد ، کار تحقیق و خوندن و نوشتن وقت زیادی داره ازم میگیره ولی میدونی الان چی میخوام بگم؟ “اگه دوباره بدنیا بیام همینجام ، جامم خوبه ، هم گرمه ، هم نرمه ، هم حرکت دارم ، هم میتونم وایسم ، هم بخندم ، هم نخندم ، هم داد بزنم ، هم یواشکی بگم ، هم هم هم ، اصلا همش خوبه”

 

   خداجون ، مرسی از اینکه یه دونه مغز ، یه جفت چشم  ، یه جفت گوش  ، یه دماغ  ، یه دهنو زبون ، دوتا دست و دوتا پا ، یه قلب ، یه دل بهم دادی

قول میدم مغرم و پرا ز فکرای مثبت و خوب کنم ، چشمامو هیچ وقت نبندم ، خوب بو بکشم ، خوب بگم و درست حرف بزنم ، از دست و پام خوب کار بکشم ، قلبم فقط عاشق باشه و دلم هم همش بخواد ، بخواد که آدم باشم ، بخواد که بزرگ شم.